تبلیغات
داستان کوتاه - داستان های کره ای: داستان نهم: جواهرِ زبانِ روباه
 
داستان کوتاه
در این وبلاگ انواع داستان های کوتاه منتشر می شود
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : نینی تیتیش
مطالب اخیر
نویسندگان

در زمان های قدیم در دهكده ای مدرسه بزرگی وجود داشت كه حدود صد دانش آموز شب ها می آمدند و با صدایی بسیار بلند درس می خواندند. بعضی وقتها كه بچه ها برای رفتن به خانه هایشان دیرشان می شد، شب در اتاقِ بزرگی كنار یكدیگر می خوابیدند. یك شب، كه دیر وقت بود و تمام پسرها با صدای بلند در خواب بودند و فقط كوچكترین پسر كه هفت سال داشت بیدار بود، صدای پای غریبه ای را شنید و گوش هایش را تیز كرد. در میان خُروپُف های دوستانش به زحمت صدای زنی را شنید كه در حال شمردن كفشهای بیرونِ درِ اتاق بود: یك، دو، سه، چهار و ... . و بالاخره صد جفت كفش. سپس دختر زیبایی به آرامی پنجره را باز كرد و دزدكی وارد اتاق شد. پسربچه خیلی ترسیده بود و به دورترین كنج اتاق رفت. دختر را دید كه از دمِ در شروع به شمردن دانش آموزان كرد. دختر هر كدام از پسرها را از لب می بوسید و بسیار عجیب بود كه به محض بوسیدن هر كدام از آنها نفسشان بند می آمد و می مردند.  دختر نزدیك كنج اتاق شد، جاییكه پسر خودش را پنهان كرده بود. پسر بچه برای فرار از دست دختر خودش را به كنج دیگر اتاق كشاند و دوستانش را دید كه مثل چوب خشك و سرد دراز كشیده اند. پسربچه، در حالیكه از ترس می لرزید و ترس تمام وجودش را فراگرفته بود، در بین اجساد دوستانش دراز كشید.  وقتی دختر تمام پسرها را بوسید، به سمت پسرها برگشت و آهی كشید: «فقط نود و نه تا، یك نفر جا مونده. خیلی عجیبه.» از اینرو دختر دوباره به بیرون اتاق رفت و دوباره شروع به شمردن كفش ها كرد و فقط نود و نه جفت كفش را دید؛ چونكه پسر كوچكتر موفق شده بود كفش هایش را قایم كند. سرانجام دختر از شمردن دست كشید و آهی كشید و گفت: «اگه می تونستم اون یكی رو هم پیدا كنم، به اندازه صد نفر ارزش داشت، اونوقت می تونستم به آسمون برم، اما یه نفر كمه. چه كار می تونم بكنم؟» ناگهان خروس شروع به قوقولی قوقول كرد. دختر فریاد زد: «اُه، باید برم.» سپس باعجله به سمت مزرعه رفت.  پسر بچه با اینكه سنش كم بود، ولی خیلی شجاع بود و دختر را تعقیب كرد تا ببیند كه او كجا می رود.  دختر باعجله به سمت قبرستان كه روی كوه نزدیكِ دهكده بود رفت و پشت یك سنگ بزرگ پنهان شد.  پسر بچه به سمت دهكده برگشت كه ناگهان دختر مقابل او ظاهر شد، دست پسر را گرفت و او را به پشت سنگ برد. دختر از دیدن پسر خیلی خوشحال به نظر می رسید و پسر را روی زانویش گذاشت، با حالت مهربانانه روی شانه پسر زد. پسر روی زانوی دختر نشست و به او نگاه كرد و متعجب بود كه دختر چه كسی می تواند باشد. لباسهای دختر خیلی مرتب و تمیز نبود، اما خودش خیلی زیبا بود. پسر پرسید:  «تو كی هستی؟» اما دختر لبخندی زد و جوابی نداد. سپس پسر را بغل كرد و تلاش می كرد كه لبِ او را ببوسد، اما پسر تشخیص داد كه او نمی تواند یك زن واقعی باشد، شاید یك روحِ خبیث و یا یك روباه است. پسر یاد دوستانش افتاد كه از بوسه دختر مرده بودند و سعی كرد كه مانع بوسیدن دختر شود. دختر یك جواهر از دهانش درآورد و داخل دهان پسر گذاشت و دوباره جواهر را مكید. دختر این كار را دوباره و دوباره تكرار كرد و جواهر را از دهانش درآورد و داخل دهان پسر گذاشت تا اینكه به تدریج رنگ صورت پسر پرید و بی حال شد. با این كار دختر در حال جذبِ انرژی از پسر بود. ناگهان پسر یك اعتقاد قدیمی را به خاطر آورد كه اگر كسی جواهری را كه یك روباه روی زبانش همیشه نگه می دارد قورت دهد و قبل از این كه جواهر حل شود به آسمان نگاه كند، آن شخص تمام عقل و درایت آسمان را در اختیار خواهد گرفت و اگر به زمین نگاه كند، آن شخص تمام عقل و درایت زمین را در اختیار خواهد داشت. سپس پسر فكری كرد و وقتی كه جواهر داخل دهانش بود، آن را قورت داد و روی زمین افتاد. پسر ابتدا می خواست كه به آسمان و بعد به زمین نگاه كند، اما دختر با ترس چانه پسر را به سمت پایین كشید تا جواهر را پس بگیرد و پسر مجبور شد كه فقط به زمین نگاه كند. بعد پسر با صدای بلند فریاد كشید تا توجه یكی از افراد دهكده را كه ممكن بود از آن نزدیكی ها بگذرد جلب كند. دختر ناگهان ناپدید شد. اگرچه نزدیك سپیده دم بود، اما هوا هنوز تاریك بود. هیچكس نیامد. پسر بیهوش شد و برای مدتی روی زمین افتاده بود. وقتی پسر صبح به خانه رسید، پدر و مادرش از شنیدن داستان او بسیار متعجب شدند. نود و نه پسر دیگر مرده بودند، اما والدین آنها توضیحات پسر را باور نكردند. از اینرو پسر تصمیم گرفت كه روباه را كه در قبرستان روی كوه زندگی می كرد را بگیرد؛ چون كه پسر هم اكنون تمام عقل و درایت زمین را در اختیار داشت. تمام افراد دهكده پسر را با تیر و نیزه همراهی كردند. آنها قبرستان را محاصره كردند و با دقت به جستجوی روباه پرداختند. پسر به افراد دهكده گفت كه سنگی را كه روباه از آنجا بیرون آمده بود را به دقت بِگردند. ناگهان روباه كه نُه تا دُم داشت و لباس زنانه به تن داشت از داخل غاری از زیر سنگ به بیرون دوید. افراد دهكده آنرا كُشتند. در داخل غار آنها تعداد زیادی از لباس های زنانه پیدا كردند. تونل هایی زیاد وجود داشت كه از زیرزمین به سمت قبرستان راه داشت. بنابراین روباه قادر بود كه تمام اجساد قبرستان را بخورد. روباه لباس های زیبای زنها را برمی داشت و خودش را به صورت دختری زیبا تغییر چهره می داد. از آن روز به بعد مردم عقل و درایت زمین را در اختیار داشتند.

منبع: داستانهای عامیانه ی كُره، اثری  از زونگ این سوب، ترجمه ی جمشید سلطانی



نوع مطلب : داستان کره ای، 
برچسب ها : داستان کره ای، افسانه کره ای،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1396 04:47 ق.ظ
Appreciate this post. Will try it out.
جمعه 17 شهریور 1396 08:39 ق.ظ
Your style is very unique compared to other people I have read stuff from.
I appreciate you for posting when you've got the
opportunity, Guess I will just book mark this web site.
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:31 ب.ظ
Hi there! This is kind of off topic but I need some guidance from an established blog.
Is it difficult to set up your own blog? I'm not very techincal but I can figure things out pretty quick.
I'm thinking about making my own but I'm not sure where to
begin. Do you have any ideas or suggestions? Thank you
دوشنبه 16 مرداد 1396 01:24 ب.ظ
My brother recommended I may like this blog.
He was once totally right. This post actually made my day.
You cann't imagine simply how so much time I
had spent for this info! Thanks!
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:48 ب.ظ
Superb blog! Do you have any helpful hints for aspiring writers?
I'm hoping to start my own website soon but I'm a little lost on everything.

Would you recommend starting with a free platform like Wordpress or go for a paid
option? There are so many choices out there that
I'm completely overwhelmed .. Any tips? Thanks a lot!
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:45 ب.ظ
When I originally commented I clicked the "Notify me when new comments are added" checkbox and now each time a
comment is added I get three e-mails with the same comment.
Is there any way you can remove people from that service?

Thanks!
جمعه 6 مرداد 1396 10:54 ب.ظ
Just want to say your article is as amazing. The clarity to your put up is just spectacular and that i
can think you're knowledgeable in this subject.
Well with your permission let me to seize your RSS feed to stay up to date with approaching post.
Thank you one million and please keep up the gratifying work.
سه شنبه 22 فروردین 1396 06:21 ب.ظ
Thank you for the good writeup. It in fact was a amusement account it.
Look advanced to more added agreeable from you!

However, how could we communicate?
شنبه 12 فروردین 1396 03:13 ق.ظ
I like the helpful information you provide in your articles.
I'll bookmark your blog and check again here frequently.
I am quite certain I will learn lots of new stuff right here!
Best of luck for the next!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :