تبلیغات
داستان کوتاه - داستان های کره ای: داستان هشتم: سیل عظیم
 
داستان کوتاه
در این وبلاگ انواع داستان های کوتاه منتشر می شود
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : نینی تیتیش
مطالب اخیر
نویسندگان

در زمانهای قدیم درخت برگ بو بزرگی وجود داشت كه قد برافراشته بود. یك پری هم بود كه عادت داشت كه از آسمان پایین بیاید و روی درخت استراحت كند. بعدها پری پسری به دنیا آورد كه پدرش درخت برگ بو بود. وقتی پسر هفت ساله شد مادرش دوباره به سمت آسمان رفت و پسرش را ترك كرد. پسر هر روز به آسمان نگاه می كرد و از این كه مادرش را نمی دید ناراحت بود. ولی كم كم عادت كرد. یك روز طوفان شدیدی آمد. چندین ماه باران به شدت می بارید و تمام زمین را، سیل مثل دریایی خروشان فرا گرفت. سیل حتی شروع كرد به زیر آب بردن درخت بو. درخت به پسرش گفت: «پسرم، تو پسرِ من هستی. من از این كه خم بشم می ترسم. اونوقت تو باید پشت من سوار بشی. فقط اینجوری میتونی نجات پیدا كنی.» به زودی ریشه های درخت توسط موجهای خروشان از جا كنده شد، پسر پشت پدرش سوار شد و درخت چندین روز روی سطح آب شناور بود. یك روز دسته ای از مورچه ها از كنار درخت می گذشتند. مورچه ها فریاد زدند: «اُه، پسرِ درخت، ما رو نجات بده. لطفا ما رو نجات بده.» پسر از پدرش پرسید: «پدر، میشه نجاتشون بدم؟» درخت جواب داد: «البته كه میشه.» پسر به مورچه ها گفت: «سوار درخت بشید.» مورچه ها با خوشحالی سوار شاخه ها و برگهای درخت شدند. مدتی بعد گروهی از پشه ها كه از آن نزدیكی می گذشتند و از پرواز زیاد خسته شده بودند با التماس به پسر گفتند: «اُه، پسر درخت، ما رو نجات بده، لطفا ما رو نجات بده.» پسر از پدرش پرسید كه آیا میتونه اونها رو هم نجات بده. پدر رضایت داد و پشه ها سوار شاخه های درخت شدند. اندكی نگذشت كه پسر بچه ای كه هم سنِ پسرِ درخت بود فریاد زد: «اُه، دوست من، منو نجات بده. لطفا منو نجات بده.» پسر برای نجات دوستش از پدرش اجازه خواست، اما پدر جواب داد: «نه» پسر با ناراحتی فریاد زد و دوباره از پدرش درخواست كرد، اما جواب همان نه بود. پسر داشت غرق میشد و برای كمك جیغ می كشید. از اینرو برای سومین بار پسر از پدرش در خواست كرد: «پدر، بذار نجاتش بدم.» این بار درخت جواب داد: «هر كاری دوست داری بكن.» پسر درخت به پسر بیچاره گفت: «سوار درخت شو.» از اینرو پسر هم نجات پیدا كرد. سرانجام درخت برگ بو به همراه دو پسر، مورچه ها و پشه ها به جزیره ای رسیدند. جزیره، قله كوهی مرتفع به بلندی كوه «بِگدو» بود. مورچه ها و پشه ها از پسر تشكر كردند و گفتند: «ممنون پسر درخت. تو جون مارو نجات دادی و ما به تو مدیون هستیم. خداحافظ.» این را گفتند و رفتند. دو پسر بچه خیلی گرسنه بودند و برای پیدا كردن غذا به راه افتادند. در راه خانه ای را پیدا كردند كه در آن یك پیرزن زال به همراه دو دخترش زندگی می كردند. یكی از دخترها، دختر خود زن بود و دیگری دختر خوانده اش بود. زن با مهربانی به دو پسر خوش آمد گفت. او مزرعه كوچكی داشت كه از راه كار كردن در آن زندگیشان را می گذراندند. پیرزن به آنها اجازه داد تا در مزرعه اش كار كنند. به خاطر سیل همه مردم خفه شده بودند و هیچكس زنده نمانده بود. آن روزها باران قطع شده بود و همه آبها فرو نشسته بودند و پسرها دوباره شروع به كشاورزی كردند. مدتی گذشت و پیرزن دید كه پسرها خوب كار می كنند و پسرهای با لیاقتی هستند با خودش فكر كرد و صلاح را در آن دید كه تدارك ازدواج پسرها با دخترهایش را فراهم كند و تصمیم گرفت كه پسرِ باهوش تر را برای دختر خودش و آن یكی پسر را برای دختر خوانده اش بگیرد. پسر دوم یعنی آن كه خیلی با هوش نبود و پسر درخت هم نبود، از نقشه زن باخبر شد و تصمیم گرفت از این فرصت به نفع خودش استفاده كند. او از روی بد جنسی به زن گفت: «پسر درخت پسر فوق العاده باهوشیه. اگه شما یك كیسه ارزن رو روی ماسه پخش كنید، اون ظرف نیم ساعت همه اونها رو جمع میكنه. بذارید امتحان كنه، اونوقت با چشمای خودتون می بینید. زن برای اینكه پسر را امتحان كند، یك كیسهی بزرگ ارزن را روی شن ها پاشید و از پسرِ درخت خواست كه آنها را جمع كند. ابتدا پسر ممانعت كرد، اما زن دوباره درخواستش را تكرار كرد و در نهایت پسر مجبور شد موافقت كند. پسر تلاش می كرد كه دانه های ارزن را یكی یكی بردارد، اما او بسیار كند بود و محال به نظر میرسید كه بتواند آنها را نه تنها در عرض نیم ساعت بلكه به مدت نصف روز تمام كند. بنابراین در حالیكه سرش با ناامیدی پایین بود از روی ناچاری با خودش فكر می كرد چه كاری می تواند بكند. ناگهان احساس كرد كه چیزی پاشنه پایش را گزید. آن مورچه بزرگی بود. به پسر گفت: «من یكی از مورچه هایی هستم كه تو منو از سیل نجات دادی.  چرا انقدر ناراحتی؟» پسر به مورچه گفت: «مورچه كار سختی به من واگذار كردن. باید همه ارزن ها رو در عرض نیم ساعت از خاك جدا كنم.» بعد از مدتی مورچه هزارتا از دوست هایش را آورد و همگی به پسر در جمع آوری دانه های ارزن كمك كردند، تا اینكه ظرف كمتر از چند دقیقه كیسه پر از ارزن شد، اما پسر دوم حسود بود و صحنه را از دور تماشا می كرد. پسر دوم پیش پیرزن زال زن رفت و به او گفت كه پسرِ درخت كار را به تنهایی انجام نداده است. از اینرو زن نمی توانست درباره رضایتش نسبت به پسرها تصمیم بگیرد و به پسرها گفت: «من هر دویی شما رو به یك اندازه دوست دارم، اما نمیتونم تصمیم بگیرم كه كدوم یكی از شماها با دخترم و كدوم یكی با دختر خوانده ام ازدواج كنید، اما یه فكری كردم.  شما باید خودتون سرنوشتتون رو انتخاب كنید. امشب ماه تو آسمون نیست؛ چون امروز آخرین روزِ این ماهه. شما باید برید و بیرون در تاریكی منتظر بمونید و من یكی از دخترها رو سمت راست در و اون یكی رو سمت چپِ در میذارم. بعد شما رو صدا میزنم و شما از هر طرف اتاق رو كه انتخاب كردید وارد میشید. حق انتخاب با شماست، بنابراین حق اعتراض یا شكایت ندارید.» بعد از شام دو پسر بیرونِ در رفتند و منتظر ماندند، بعد از مدتی زن آنها را صدا زد كه داخل شوند. در شب تابستان پسرِ درخت ایستاده بود و فكر می كرد كه از كدام سمت اتاق باید وارد شود. در همان لحظه او صدای پشه بزرگی را شنید كه نزدیك گوشش پرواز می كرد. پشه یواشكی درِ گوش پسر گفت: «پسرِ درخت! از سمت راست اتاق برو، سمت راست اتاق.» از اینرو پسر سمت راست اتاق رفت و آنجا دخترِ زیبای زن را دید و آن یكی پسر دختر خوانده زن را به سمت چپ اتاق دید. این دو زوج بچه های زیادی به دنیا آوردند. آنها اجداد سنگ های امروز هستند.

منبع: داستانهای عامیانه ی كُره، اثری  از زونگ این سوب، ترجمه ی جمشید سلطانی



نوع مطلب : داستان کره ای، 
برچسب ها : داستان های کره ای، افسانه های کره ای،
لینک های مرتبط :
جمعه 24 شهریور 1396 02:51 ق.ظ
Yes! Finally someone writes about foot pain.
پنجشنبه 16 شهریور 1396 07:45 ب.ظ
Good day! This is kind of off topic but I need
some guidance from an established blog. Is it difficult to
set up your own blog? I'm not very techincal but I can figure things out pretty
fast. I'm thinking about setting up my own but I'm not sure where to start.
Do you have any points or suggestions? With thanks
سه شنبه 17 مرداد 1396 09:43 ق.ظ
You made some decent points there. I checked on the web to learn more about the issue and found most individuals will go along with
your views on this web site.
یکشنبه 25 تیر 1396 03:15 ق.ظ
Hi there to all, how is all, I think every one is getting
more from this website, and your views are fastidious in favor of new
viewers.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:12 ب.ظ
Hi, i think that i saw you visited my website thus i came to “return the favor”.I'm trying to find things to improve my site!I suppose its ok
to use a few of your ideas!!
جمعه 25 فروردین 1396 03:12 ق.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my
own weblog and was curious what all is needed to get setup?
I'm assuming having a blog like yours would cost a pretty penny?
I'm not very web smart so I'm not 100% positive.

Any tips or advice would be greatly appreciated.
Many thanks
دوشنبه 21 فروردین 1396 09:45 ق.ظ
Great article.
جمعه 11 فروردین 1396 07:25 ق.ظ
I loved as much as you'll receive carried out right here. The sketch is attractive, your authored subject matter stylish.
nonetheless, you command get got an edginess over that you wish be delivering
the following. unwell unquestionably come further formerly again as exactly the same nearly a lot often inside case you shield
this hike.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :