تبلیغات
داستان کوتاه - داستان های کره ای: داستان پنجم: هفت ستاره از شمال
 
داستان کوتاه
در این وبلاگ انواع داستان های کوتاه منتشر می شود
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : نینی تیتیش
مطالب اخیر
نویسندگان

در زمانهای قدیم زن بیوه ای كه هفت پسر داشت در كلبه ای با هم زندگی می كردند. هر سال زمستان پسرها در كوه هیزم می شكستند و آتش سوزانی را به طور مداوم زیر كف خانه شان روشن نگه می داشتند تا مادر سالخورده شان شبها در خانه گرم بخوابد، اما مادرشان همیشه سرمازده و ناراحت به نظر می رسید. با وجود اینكه پسرها چوب زیادی را می سوزاندند، او همیشه احساس سرما می كرد. در حقیقت او همیشه حتی در گرمترین ماههای تابستان از سرما شكایت می كرد. یك شب پسر ارشد از خواب بیدار شد و متوجه شد كه مادرش در اتاق نیست. در حالیكه وانمود می كرد خواب است بسیار نگران بود و منتظر بازگشت مادرش شد. قبل از سحر مادر به آهستگی بدون اینكه پسرها متوجه شوند به خانه برگشت. فردا شب وقتی مادر بیرون رفت پسر ارشد یواشكی او را تعقیب كرد. وقتی مادر نزدیك نهری در حوالی دهكده رسید دامنش را بالا گرفت و از وسط نهر رد شد؛ در حالیكه زیر لب با خودش می گفت:  «اُه چقدر سرده.» خوب زمستان بود. پیرزن رفت و رفت تا رسید به سمت كلبه قدیمی با سقف گالی پوش در آن طرف رود خانه. پشت در كلبه ایستاد و صدا زد: «پدر، خونه ای؟» پیرمردی از كلبه بیرون آمد و به او خوشآمد گفت. او بیوه ی مرد فقیری بود كه از بافتن صندلهای حصیری امرار معاش می كرد. پسر ارشد فهمیده بود كه چه در قلب مادرش می گذرد. با عجله به خانه رفت و برادرهایش را بیدار كرد و آنچه را كه دیده بود برای آنها تعریف كرد. همگی بیرون رفتند و داخل نهر از سنگ جا پا درست كردند.  پسرها به خانه برگشتند و خوابیدند انگار كه هیچ اتفاقی نیافتاده است. در راه برگشت به خانه وقتی مادرشان به نهر رسید با دیدن جاپاهایی كه قبلاً وجود نداشت شگفت زده شد. اگرچه او نمی دانست كه پسرهایش جاپاها را درست كرده بودند. او از ته دل برای كسانیكه این جاپاها را درست كرده بودند دعا كرد: «خدایا كساییكه این جاپاهای سنگی رو درست كردند، هفت ستاره از شمال بشن.» وقتی كه هفت پسر از دنیا رفتند همانطور كه مادرشان دعا كرده بود، به عنوان هفت ستاره از شمال به صورت صُور فلكی در آسمان قرار گرفتند. همان هایی كه در غرب معروف به دُب اكبر است.

منبع: داستانهای عامیانه ی كُره، اثری  از زونگ این سوب، ترجمه ی جمشید سلطانی





نوع مطلب : داستان کره ای، 
برچسب ها : داستان کره ای، افسانه کره ای،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 شهریور 1396 01:34 ق.ظ
Just wish to say your article is as surprising. The clarity in your post is just spectacular and
i could assume you are an expert on this subject. Fine with your permission allow me
to grab your feed to keep updated with forthcoming post. Thanks a million and please continue the gratifying work.
سه شنبه 6 تیر 1396 10:34 ق.ظ
We're a gaggle of volunteers and opening a brand new scheme in our community.

Your site offered us with useful info to
work on. You have performed an impressive job and our entire community can be
grateful to you.
شنبه 30 اردیبهشت 1396 01:51 ق.ظ
Tremendous issues here. I'm very satisfied to see your post.
Thanks so much and I'm having a look forward to contact you.
Will you please drop me a e-mail?
شنبه 2 اردیبهشت 1396 10:13 ق.ظ
Ahaa, its good dialogue about this piece of writing at this
place at this web site, I have read all that,
so now me also commenting here.
سه شنبه 22 فروردین 1396 11:32 ق.ظ
I like the valuable information you provide in your articles.

I'll bookmark your weblog and check again here
regularly. I am quite certain I'll learn many new stuff right
here! Best of luck for the next!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :