تبلیغات
داستان کوتاه - داستان های کره ای: داستان سوم: خورشید و ماه
 
داستان کوتاه
در این وبلاگ انواع داستان های کوتاه منتشر می شود
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : نینی تیتیش
مطالب اخیر
نویسندگان

در زمانهای قدیم پیرزنی با یك پسر و یك دخترش زندگی می كردند. یك روز پیرزن به یكی از دهكده های مجاور رفت تا در خانه مرد ثروتمندی كار كند. موقع برگشت به خانه مرد ثروتمند جعبه چوبی بزرگی به پیرزن داد كه در آن تعدادی شیرینیی آرد گندم سیاه بود. پیرزن لبخندی زد، تشكر كرد و جعبه را روی سرش گذاشت و با عجله به سمت خانه حركت كرد؛ چون بچه ها منتظرش بودند. در راه، در حالیكه از كنار تپه ای می گذشت به ببر بزرگی  برخورد كرد كه داشت از نوك تپه به سمت پایین می آمد.  ببر راه پیرزن را بست و دهان قرمز بزرگش را باز كرد و پرسید: «پیرزن، پیرزن! اون چیه كه داری روی سرت میبری؟» پیرزن بدون ترس جواب داد: «ببر، منظورت اینه؟ داخل جعبه تعدادی شیرینی از آرد گندم سیاهه كه من اونو از مرد ثروتمندی، كه امروز تو خونش كار كردم، گرفتم». ببر گفت: «پیرزن، اونو به من بده. اگه به من ندی، تو رو می خورم.»

پیرزن یكی از شیرینی ها را به ببر داد و ببر به او اجازه داد كه از كنار تپه رد شود. وقتی پیرزن به تپه بعدی رسید، ببر در مقابل پیرزن ظاهر شد و همان سؤال را پرسید. نزدیك رفت و گفت: «پیرزن، پیرزن، داخل اون جعبه كه روی سرت میبری چی داری؟» پیرزن با این تصور كه این یك ببر دیگر است، همان جواب را داد و گفت: «داخل جعبه تعدادی شیرینی آرد گندم سیاهه كه من اونو از مرد ثروتمندی، كه امروز توی خونش كار كردم، گرفتم.» ببر مثل دفعه پیش درخواست یكی از شیرینی ها را كرد و پیرزن از داخل جعبه یكی از شیرینی ها را به او داد و به داخل جنگل رفت. ببر چندین بار دیگر ظاهر شد و همان درخواست را تكرار می كرد و هر بار پیرزن یكی از شیرینی ها را به او می داد تا اینكه هیچ شیرینی داخل جعبه نماند.  پیرزن جعبه خالی را روی سرش می برد، در حالیكه دستهایش از كنار پهلوهایش به جلو و عقب تاب می خورد. ببر دوباره ظاهر شد و درخواست یك شیرینی كرد. پیرزن گفت: «دیگه هیچ شیرینی برام نمونده چون دوستات همه شیرینی های آرد گندم سیاه رو خوردند.» پیرزن جعبه رو دور انداخت. سپس ببر گفت: «اونا چیه كه از دو طرف پهلوهات تاب میخوره؟» پیرزن جواب داد: «این دست چپمه و این دست راستمه.» ببر غرش كنان گفت: «اگه یكی از اونارو به من ندی تو رو می خورم.» پیرزن یكی از دست هاشو به ببر داد و ببر با دست پیرزن رفت، اما طولی نكشید كه دوباره در مقابل پیرزن ظاهر شد و تهدیداش رو تكرار كرد. پیرزن آن یكی دستش را هم به او داد. پیرزن دیگر همه شیرینی هایش، جعبه اش و حتی دو دستش را هم از دست داده بود. پیرزن در حالیكه روی دو پایش راه می رفت در امتداد جاده كوهپایه ای به راهش ادامه داد. ببر طماع بار دیگر راه پیرزن را مسدود كرد و پرسید: «اون چیه داره زیر بدنت حركت می كنه؟» پیرزن جواب داد: «خوب پاهام.» ببر با لحن عجیبی گفت: «اُه، با این وجود یكی از پاهات رو به من بده وگرنه تو رو می خورم.» پیرزن خیلی عصبانی شد و با اعتراض گفت: «حیوونای طماع! دوستات همه شیرینی ها و حتی دو تا دستای منو خوردن و حالا تو پاهای منو میخوای. با این وضعیت من چه جوری به خونم برگردم؟» اما ببر به حرفهای او گوش نمی داد و در حالیكه مصرّانه سر درخواستش ایستاده بود به پیرزن گفت: «اگه تو پای چپت رو به من بدی میتونی لی لی كنان روی پای راستت بری، نمی تونی؟» پیرزن مجبور شد پای چپش را از جا دربیاورد و جلوی ببر بندازد و سپس به سمت خانه اش حركت كرد در حالیكه روی پای راستش لی لی می كرد. ببر جلوی پیرزن دوید و راهش را دوباره بست. ببر پرسید: «پیرزن، پیرزن، چرا داری این جوری لی لی میری؟» پیرزن با عصبانیت فریاد زد: «خبیث! شماها همه شیرینی ها، هر دو تا دستام و یكی از پاهام رو خوردید. با این وجود چه جوری میتونم برم خونه اگه پای راستم رو هم از دست بدم؟» ببر جواب داد: «میتونی غَلط بخوری، نمیتونی؟» پیرزن پای راستش رو هم از جا كَند و به ببر داد و در امتداد جاده غَلط می خورد. ناگهان ببر جلوی پیرزن پرید و غرشی كرد و آنچه از پیرزن باقیمانده بود را یك لقمه كرد و قورت داد. پیرزن بیچاره هیچ كاری از دستش بر نیامد. آن طرف، پشت درِ خانه پیرزن، بچه ها تا غروب منتظر برگشت مادرشان بودند. بچه ها به داخل خانه رفتند و در را قفل كردند، آنها نمی دانستند كه یك ببر مادرشان را در راه برگشت به خانه خورده است. ببر مكار لباسهای پیرزن را پوشید و یك دستمال سفید دور سرش بست. سپس روی پاهای عقبی اش صاف ایستاد و به سمت خانه پیرزن به راه افتاد سرفه كوتاهی كرد و در زد. ببر بچه ها را صدا زد: «عزیزای من، باید خیلی گرسنه باشید. در رو باز كنید. براتون شیرینی آرد گندم سیاه آوردم.» اما یكی از بچه ها نصیحت مادرشان را وقتی كه صبح از در خانه بیرون می رفت به برادرش یادآوری كرد: «این دو رو ورا ببر كمین كرده، خیلی مراقب باشین». بچه ها متوجه شدند كه صدا كمی عجیب بود و بنابراین آنها در را باز نكردند و گفتند: «مادر، صدات كمی عجیب به نظر میرسه. چه اتفاقی برات افتاده؟» ببر صداش را عوض كرد و گفت: «نترسید، مادر برگشته، تمام روز رو مشغول پهن كردن دانه های جو روی نمد بودم كه خشك بِشن و پرستوها مدام پائین میامدند كه اونها رو بُخورن، منم باید بلند فریاد می كشیدم كه اونها رو دور كنم. به خاطر همین صدام خِس خِس میكنه.» بچه ها متقاعد نشدند. بچه ی بزرگ تر آمد جلو و پرسید: «خوب مادر، دستت رو داخل سوراخ در بذار و نشونمون بده.» ببر یكی از پنجه های جلویش را داخل سوراخ در گذاشت. بچه ها آن را لمس كردند و گفتند: «مادر چرا دستت انقدر زبر و پشمالو اِ؟» ببر توضیح داد: «داشتم رخت می شستم و لباسارو با خمیر برنج آهار می دادم. حتماً به خاطر همین دستم زبر شده.» بچه ها دزدكی از سوراخ در نگاه كردند و با تعجب ببری را در تاریكی دیدند. بچشه ها یواشكی از پشت در كنار آمدند و بالای درخت بلندی رفتند و در بین شاخه ها پنهان شدند. ببر مدتی منتظر ماند، اما بعد از اینكه هیچ جوابی از بچه ها نشنید در را شكست و وارد خانه شد و بیهوده به دنبال بچه ها گشت. رو میزی را كنار میزد زیرش را نگاه می كرد. در قابلمه را برمی داشت و تویش را نگاه می كرد. ببر به شدت عصبانی شد و به طور وحشتناكی غرشكنان اطراف خانه را میگشت تا اینكه به یك چاه قدیمی در زیر درخت رسید. به داخل چاه نگاه كرد و توی آب تصویر دو تا بچه را دید. ببر لبخندی زد و سعی كرد تصویر بچه ها را بگیرد و با صدای آرامی گفت: «اُه. بچه های بیچاره من، شماها داخل چاه افتادین؟ من سبد بامبو و یا حتی سبد چَمنی ندارم. چطور میتونم شما رو نجات بدم؟ بچه ها از بالا دلقك بازیهای ببر را تماشا میكردند و نمی توانستند جلوی خنده هایشان را بگیرند. ببر صدای خنده آنها را شنید و به بالا نگاه كرد و آنها را بالای درخت دید. با صدای مهربانی پرسید: «شماها چه جوری رفتید اون بالا؟ خیلی خطرناكه. ممكنه بیفتید توی چاه.» بچه ها جواب دادند: «برو پیش همسایه ها و مقداری روغن كنجد بگیر. روغَنو روی تنه درخت بمال و بیا بالا.» ببر احمق به خانه همسایه رفت و مقداری روغن كنجد گرفت و آن را به مقدار فراوان روی تنه درخت مالید و سعی كرد كه بالا برود، اما روغن باعث شده بود كه درخت خیلی لیز شود. ببر دوباره پرسید: «بچه های عزیزم. شماها خیلی باهوشید، اینطور نیست؟ به هر حال، شماها خیلی راحت اون بالا رفتید؟ حقیقت رو به من بگید.» این بار بچه ها با صداقت جواب دادند: «برو یه تبر از همسایه ها قرض بگیر، بعد تو میتونی درخت رو قطع كنی.» ببر رفت و یك تبر از همسایه قرض گرفت، درخت را قطع كرد، كم كم درخت داشت به سقوط نزدیك میشد. بچه ها فكر می كردند كه دیگر قادر نخواهند بود از دست ببر فرار كنند. به هم چسبیده بودند و می لرزیدند و از ترس زیاد به سوی خدای آسمان دعا می كردند. «اُه، خدا ما رو نجات بده. لطفا یه زنجیر آهنی آسمانی برای ما بفرست ولی اگه تو میخوای ما بمیریم، یه طناب كاهی پاره پوره بفرست پایین.» فورا یك زنجیر آهنی محكم به آرامی از آسمان به سمت آنها به پایین آمد و آنها توانستند بدون مشكل بالا بروند. وقتی ببر به بالای درخت رسید بچه ها رفته بودند. ببر می خواست دنبال آنها برود و شروع به دعا كرد، اما برعكس دعا كرد چون ترسیده بود كه نكند به خاطر كارهای زشتش تنبیه شود. گفت: «اُه خدای آسمان، اگه میخوای منو نجات بدی یه طناب كاهی پاره پوره بفرست پائین، التماست میكنم. اما اگه تو میخوای من بمیرم لطفا یه زنجیر آهنی آسمانی بفرست.» با این دعا ببر امیدوار بود كه به جای طناب كاهی زنجیر آهنی پایین بیاید و ببر انتظار داشت كه به عنوان تنبیه برعكس آنچه را كه دعا كرده دریافت خواهد كرد، اما خدایان راستگو هستند و همیشه برای نجات زندگی دعاهای مستقیم را برآورده میكنند و به این ترتیب طناب كاهی پاره پوره به سمت پایین آمد. ببر طناب را گرفت و شروع به بالا رفتن كرد. ببر بیچاره در تاریكی نمی توانست ببیند كه آن زنجیر آهنی نیست. وقتی كمی بالا رفت طناب پاره شد و به زمین افتاد. ببر محكم روی مزرعه جو افتاد و مرد و بدن راه راه قشنگش به خاطر ساقه های تیزِ جو سوراخ شد. از آن روز به بعد برگهای جو از خالهای قرمز خونی پوشیده شده است. بچه ها با آرامش در قلمرو آسمانی زندگی می كردند تا اینكه یك روز پادشاه آسمانی به آنها گفت: «ما به كسی اجازه نمیدیم كه اینجا بشینه و وقتش رو هدر بده. من وظایفی رو برای شما در نظر گرفتم. پسر باید تبدیل به خورشید بشه تا دنیای مردم رو روشن كنه و دختر باید تبدیل به ماه بشه تا در شب بدرخشه.» دختر جواب داد: اُه پادشاه، من با شب آشنا نیستم. برای من بهتره كه ماه نباشم. از اینرو پادشاه دختر را تبدیل به خورشید و در عوض برادرش را تبدیل به ماه كرد. زمانیكه دختر تبدیل به خورشید شد، مردم عادت داشتند كه به آسمان خیره شوند و به دختر نگاه كنند، اما او دختر متواضعی بود و از این عمل خجالت می كشید. او نورانی تر و روشنتر می درخشید و این غیر ممكن بود تا به او مستقیما نگاه كنند. به خاطر همین خورشید بسیار درخشان است كه تواضع خانُمانه اش برای همیشه مورد احترام است.

منبع: داستانهای عامیانه ی كُره، اثری  از زونگ این سوب، ترجمه ی جمشید سلطانی





نوع مطلب : داستان کره ای، 
برچسب ها : داستان کره ای، افسانه کره ای،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 آبان 1396 10:38 ب.ظ
جزء جذاب به محتوا. من فقط روی خودم نشستم
وبلاگ و در پایتخت پایتخت به ادعا می کنند که من در واقع دوست داشتم حساب پست های وبلاگ شما.
به هر حال من بر روی تقویت شما و حتی موفقیت شما حق ورود را می گیرم
به طور مداوم به سرعت
شنبه 13 آبان 1396 05:52 ب.ظ
خوش آمدید به هر شخصی، این واقعا برای من مناسب است برای دیدن این وب سایت، از آن متشکل است
اطلاعات مفید.
چهارشنبه 15 شهریور 1396 06:54 ب.ظ
Somebody essentially lend a hand to make significantly articles I'd state.
That is the very first time I frequented your website page
and thus far? I amazed with the analysis you made to create
this actual put up extraordinary. Excellent activity!
جمعه 16 تیر 1396 07:07 ب.ظ
Does your site have a contact page? I'm having problems
locating it but, I'd like to send you an e-mail. I've
got some recommendations for your blog you might be interested in hearing.
Either way, great website and I look forward to seeing it develop
over time.
دوشنبه 5 تیر 1396 03:54 ب.ظ
ریشه از خود نوشتن در حالی که ظاهر
شدن دلنشین ابتدا آیا نه نشستن خوب با من پس از برخی
از زمان. جایی در سراسر جملات شما در واقع موفق به من مؤمن اما تنها برای
بسیار در حالی که کوتاه. من هنوز کردم مشکل خود را با جهش در منطق و شما خواهد را خوب
به پر کسانی که شکاف. در صورتی که شما که می توانید انجام من را بدون شک تا پایان مجذوب.
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 01:50 ق.ظ
Wonderful beat ! I wish to apprentice even as you amend your web
site, how can i subscribe for a blog site? The
account aided me a appropriate deal. I have been tiny bit
familiar of this your broadcast provided vibrant clear concept
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 05:32 ق.ظ
ریشه از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین اصل
آیا واقعا نشستن خوب با من پس
از برخی از زمان. جایی در سراسر جملات شما در
واقع قادر به من مؤمن اما تنها برای بسیار در حالی که کوتاه.
من با این حال کردم مشکل خود را با فراز در
مفروضات و یک خواهد را سادگی به کمک پر همه
کسانی معافیت. اگر شما که می توانید انجام من را قطعا بود مجذوب.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:44 ق.ظ
Hey I know this is off topic but I was wondering if you knew of any widgets I could add to my blog that automatically tweet my newest twitter
updates. I've been looking for a plug-in like this for quite some time and
was hoping maybe you would have some experience with something like this.

Please let me know if you run into anything. I truly enjoy reading
your blog and I look forward to your new updates.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 05:12 ب.ظ
Hi, i think that i saw you visited my blog so
i came to “return the favor”.I am attempting to
find things to improve my website!I suppose its ok to use some of your ideas!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :