تبلیغات
داستان کوتاه - داستان های کره ای: داستان دوم: گزومونْگ، پادشاه گُگوریو
 
داستان کوتاه
در این وبلاگ انواع داستان های کوتاه منتشر می شود
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : نینی تیتیش
مطالب اخیر
نویسندگان

در زمانهای قدیم سرزمینی به نام بویو وجود داشت. قلمرو پادشاه بویو شبه جزیره كره و كل استان منچوری بود. پادشاه بویو، هِبورو نام داشت. او هرچند به سن كهنسالی رسیده بود، اما همچنان بدون جانشین و وارث بود. به همین خاطر او همیشه دعا میكرد و از خدایان كوهها و رودخانه ها درخواست می كرد كه صاحب پسری شود. یك روز پادشاه آماده شد كه برای اسب سواری برود بیرون. هبورو با اسبش قدم می زد و داشت لذت می برد كه نزدیك دریاچه گونیون شد، اسب پشت سنگ بزرگی ایستاد و شیهه  بلندی كشید. پادشاه به همراهانش دستور داد تا سنگ را به كنار بكشند، ناگهان آنها متوجه پسربچه ای به شكل قورباغه طلایی در زیر سنگ شدند. پادشاه از اینكه پسری پیدا كرده بود بسیار خوشحال بود و آن را هدیه ای از طرف خدا پنداشت و او را جانشین خودش خواند. پادشاه اسم پسر جدیدش را گوموا (قورباغه طلایی) گذاشت. یك روز پادشاه با پسرش كنار حوض بزرگ قصر نشسته بودند كه یكی از وزیران پادشاه بنام آرانبول به نزد پادشاه آمد و گفت: «سرورم در خواب طلا دیده ام و به شما توصیه میكنم كه به سرزمین حاصلخیز گیوبوون، نزدیك دریای شمالی نقل مكان كنید.» پادشاه چند روزی در فكر فرو رفت و سپس دستور داد قلمرو فرمانروایی اش را به مكان دورتری انتقال دهند و آن را «دونگبویو» نامید (بویو شرقی). بعد از مرگ پادشاه، شاهزاده گوم-وا جانشین پدرش شد، ناگهان برای شاه جدید خبر آوردند شخصی به نام «هموسو» كه ادعا می كند از نیاكان الهی می باشد، مدعی تاج و تخت شده و بر تخت فرمانروایی سرزمین بویو یعنی سرزمین پیشین پدر گوم-وا نشسته است. روزی از روزها پادشاه جدید كه به سرزمین «اوبالسو» در جنوب كوه تِبِگ سفر كرده بود با زنی كه در آن نزدیكی در حال قدم زدن بود ملاقات كرد. دختر خیلی زیبا بود. گفت: «نام من «یوهوا» است و دخترِ هایِگ (خدای رودخانه) هستم.» پادشاه به یوهوا گفت: «از خودت بگو.» زن اول نمی خواست حرفی بزند. كم كم به پادشاه اعتماد كرد و شروع كرد به درد دل كردن. گفت: «یكبار با مردی به نام هموسو ملاقات كردم كه به من گفت پسر یكی از خدایان است. ما شبی را با هم در خانه ای نزدیك رودخانه «یالو» در حوالی كره «اونگسین» گذراندیم، اما بعد از آن شب او هرگز برنگشت و والدینم به خاطر این رابطه نامشروع من را طرد كردند.» بعد از شنیدن این داستان، پادشاه به فكر فرو رفت و زن را به قصر برد و در اتاقی محدود كرد. نور خورشید مستقیما به او می تابید و تلاش زن برای فرار از نور مستقیم خورشید بی فایده بود. پس از مدت كوتاهی زن حامله شد و تخم مرغ بسیار بزرگی را به دنیا آورد. پادشاه با دیدن تخم مرغ به شدت عصبانی شد و آن را جلوی سگها و خوكها انداخت، اما آنها نمیتوانستند تخم مرغ بخورند. بار دوم آن را به بیرون پرت كرد، اما اسبها و گاوها هم از خوردن آن اجتناب كردند. دفعه بعد آن را به داخل مزرعه انداخت، اما پرنده ها آن را به زیر بالهای خود گرفتند. در آخر پادشاه تصمیم گرفت كه تخم مرغ را بردارد و بشكند، اما هركاری كرد تخم مرغ نشكست؛ از اینرو پادشاه آن را پیش مادرش برگرداند. مادر آن را با پارچه نرمی پوشاند و در جای گرمی از اتاق قرار داد. طولی نكشید كه تخم مرغ شكست و پسری به دنیا آمد كه قوی و سالم به نظر می رسید. مادر بسیار خوشحال شد و از او به خوبی مراقبت كرد. سال های سال پسر در قصر بالید و بزرگ شد. وقتی شش سالش شد به خوبی می توانست تیراندازی كند و به قدری مهارت پیدا كرد كه قادر بود همه رُقبایش را شكست بدهد. به همین خاطر نام «زومونگ» را برای او برگزیدند؛ به این دلیل كه در زمانهای قدیم پهلوان كمانداری به همین نام وجود داشت. پادشاه هفت پسر داشت. پسر ارشد كه «دِسو» نام داشت به زومونگ حسادت میكرد و به پدرش گفت: «زومونگ از یك تخم مرغ به دنیا آمده، من فكر می كنم كه او شخصیت خطرناكی دارد. من به شما نصیحت می كنم كه فورا از شر او خلاص بشویم، در غیر اینصورت ممكن است دردسرهای زیادی به وجود بیاورد.» اما پادشاه از این پیشنهاد صرف نظر كرد و زومونگ را به عنوان نگهبان اسبها برگزید. زومونگ به بهترین اسب غذای كمی میداد و این باعث میشد اسب ضعیف و لاغر شود و در عوض به بقیه اسبها غذای بیشتری میداد كه ممكن بود چاق و قوی به نظر برسند. او این كارها را به این دلیل انجام میداد كه فكر می كرد دیگران نسبت به او بدبین اند و از او متنفرند. امیدوار بود كه خودش را برای اتفاقاتی كه ممكن است در آینده برای او بیافتد آماده كند. یك روز پادشاه تصمیم گرفت به شكار برود. پادشاه به زومونگ گفت: «دو اسب بیاور تا با هم به شكار برویم.» پادشاه اسب چاق را میراند و زومونگ اسب لاغر را میراند. در حین شكار پادشاه متوجه قدمهای آهسته اسبش شد، در حالیكه زومونگ با تیر و كمان كهنه خیلی خوب شكار میكرد؛ چون او بهترین اسب را میراند. دیگر پادشاه از وقوع خطرهای احتمالی به شدت نگران بود و به خاطر تأثیر افكار و برنامه های پلید شاهزاده و خدمتكارانش متقاعد شده بود كه زومونگ را به قتل برساند. مادر شاهزاده یعنی «یوهوا» از این نیت پلید باخبر شد و صمیمانه از پسرش خواهش كرد كه فرار كند. شاهزاده نیمه شب با مادرش خداحافظی كرد و به اتفاق سه نفر از همراهانش به نامهای «زومی»، «ماری» و «هیوبو» به سوی رودخانه ای بنام «اُمرو» حركت كردند، اما هیچ پلی وجود نداشت و آنها شدیداً تحت تعقیب سربازان پادشاه بودند، از اینرو زومونگ به سوی خدای رودخانه زانو زد و از صمیم قلبش دعا كرد و گفت: «ای خدای بزرگ رودخانه، من پسر یكی از خدایان و همچنین پسرِ دختر تو هستم. من در محاصره خطرهای جدی هستم. من را نجات بده. لطفا من را نجات بده.» در همین حال كه داشت دعا می كرد به طور شگفت انگیزی دستهی بزرگی از ماهیها و لاكپشتها شناكنان به سمت رودخانه آمدند و با پشتشان پلی را به وجود آوردند. آنها به راحتی از روی پل گذشتند اما سربازان پادشاه كه به سرعت داشتند به آنها نزدیك میشدند، نتوانستند به دنبال آنها بروند چونكه ماهی ها و لاكپشت ها به سرعت شنا كردند و از آنجا دور شدند. زومونگ و همراهانش به راهشان ادامه دادند تا به دره «مُدون» رسیدند و در آنجا با سه مرد عاقل، فهمیده و خیر خواه به نامهای «زِسا»، «موكُل» و «موگُ»  ملاقات كردند. زومونگ از آنها خواست كه برای تأسیس یك قلمرو جدید به او كمك كنند. سه مرد عاقل موافقت كردند و به دنبال او راه افتادند. زومونگ برای آنها به ترتیب نام هایی فامیلی «گوگسی»، «زونگسیل»  و «سُسیل» را برگزید. زومونگ به همراه یارانش و سه مرد عاقل به سمت «زُلبُنكسُن» حركت كردند و یك پایتخت جدید در آنجا بنا كردند. از اینرو كه آنجا سرزمین حاصلخیزی بود و كوههای پرشیب اطراف آن را احاطه كرده بود و رودخانه زیبایی از كنار آن میگذشت. تا زمانیكه زومونگ برای خود قصری بسازد، او تعدادی خانه های موقتی با سقفهای گالی پوش در كنار رودخانهی «بولیو» ساخت. او قلمرو فرمانرواییاش را «گوگوریو» نامید و بخش اول اسمِ قلمروِ خود را كه «گو» نام داشت به اول اسمِ خودش اضافه كرد. بنابراین دوهزار و سیصد و دو سال پیش «گوزمونگ» اولین پادشاه گوگوریو شد.

منبع: داستانهای عامیانه ی كُره، اثری  از زونگ این سوب، ترجمه ی جمشید سلطانی



نوع مطلب : داستان کره ای، 
برچسب ها : داستان کره ای، افسانه کره ای،
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 06:09 ق.ظ
Its like you read my mind! You seem to know a lot about this,
like you wrote the book in it or something. I think that you could do with a few pics to drive the message home a
little bit, but other than that, this is wonderful blog.
A great read. I will certainly be back.
سه شنبه 6 تیر 1396 04:32 ق.ظ
Wonderful blog! I found it while browsing on Yahoo
News. Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo
News? I've been trying for a while but I never seem to get there!

Appreciate it
دوشنبه 5 تیر 1396 09:25 ق.ظ
I'm very happy to read this. This is the kind
of manual that needs to be given and not the accidental misinformation that's at the other blogs.
Appreciate your sharing this best doc.
شنبه 30 اردیبهشت 1396 07:41 ق.ظ
Your method of explaining the whole thing in this paragraph is truly nice,
all can simply know it, Thanks a lot.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:02 ب.ظ
Hey! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that would be ok.
I'm absolutely enjoying your blog and look forward to new
updates.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 07:45 ب.ظ
I'm not sure why but this weblog is loading extremely slow
for me. Is anyone else having this issue or is it a issue on my
end? I'll check back later and see if the problem still exists.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :