تبلیغات
داستان کوتاه - چشمان پدر
 
داستان کوتاه
در این وبلاگ انواع داستان های کوتاه منتشر می شود
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : نینی تیتیش
مطالب اخیر
نویسندگان
یکشنبه 26 مرداد 1393 :: نویسنده : نینی تیتیش

این داستان، درباره پسربچه لاغراندامی است که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرینها، اوسنگ تمام می گذاشت، اما چون جثه اش نصف سایربچه های تیم بود، تلاشهایش به جایی نمی رسید. درتمام بازیها،ورزشکارامیدوارما، روی نیمکت کنارزمین می نشست، امااصلاپیش نمی آمد که در مسابقه ای بازی کند.

این پسربچه با پدرش تنها زندگی می کردورابطه ویژه ای بین آن دو وجودداشت. گرچه پسربچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنارزمین می نشست، اماپدرش همیشه دربین تماشاچیان بودوبه تشویق اومی پرداخت.

این پسر، درهنگام ورودبه دبیرستان هم، لاغرترین دانش آموزکلاس بود. اما پدرش بازهماوراتشویق می کردکه به تمرینهایش ادامه دهد، گرچه به اومی گفت که اگردوست ندارد، مجبورنیست این کارراانجام دهد.

اماپسرکه عاشق فوتبال بود، تصمیم داشت آنراادامه دهد. اودرتمام تمرینها، حداکثرتلاشش رامی کرد، به این امید که وقتی بزرگترشد، بتوانددرمسابقات شرکت کند. درمدت چهارسال دبیرستان، اودرتمام تمرینهاشرکت می کرد، اماهمچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدروفادارش همیشه درمیان تماشاچیان بودوهمواره اوراتشویق می کرد.

پس ازورود به دانشگاه، پسرجوان بازهم تصمیم داشت فوتبال راادامه دهدومربی هم باتصمیم اوموافقت کرد، زیرااوهمیشه باتمام وجوددرتمرینهاشرکت می کردوعلاوه برآن، به سایربازیکنان هم روحیه می داد. این پسردرمدت چهارسال دانشگاه هم، درتمامی تمرینهاشرکت کرد، اماهرگزدرهیچ مسابقه ای بازی نکرد.

در یکی ازروزهای آخرمسابقه های فصلی فوتبال، زمانی که پسربرای آخرین مسابقه به محل تمرین می رفت، مربی بایک تلگرام پیش او آمد.پسرجوان تلگرام را خواندوسکوت کرد. اودرحالی که سعی می کردآرام باشد، زیرلب گفت:« پدرم امروزصبح فوت کرده است.اشکالی نداردامروزدرتمرین شرکت نکنم؟»

مربی دستانش رابامهربانی روی شانه های پسرگذاشت وگفت:«پسرم! این هفته استراحت کن. حتی برای آخرین بازی درروزشنبه هم لازم نیست بیایی.»

روزشنبه فرارسید. پسرجوان به آرامی وارد رخت کن شد و وسایلش راکناری گذاشت. مربی وبازیکنان ازدیدن دوست وفادارشان، حیرت زده شدند. پسرجوان به مربی گفت:«لطفا اجازه دهید من امروز بازی کنم. فقط همین یک روز.» مربی وانمودکرد که حرفهای اورانشنیده است. امکان نداشت اوبگذاردضعیفترین بازیکن تیمش در مهمترین مسابقه بازی کند. اماپسر جوان، شدیدا اصرارمی کرد. مربی درنهایت دلش به حال او سوخت وگفت:«باشد، می توانی بازی کنی.»

مربی و بازیکنان وتماشاچیان، نمی توانستند آنچه رامی دیدند، باور کنند. این پسرکه هرگزپیش ازآن در مسابقه ای بازی نکرده بود،تمام حرکاتش بجا ومناسب بود. تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توتنست اورامتوقف سازد. او می دوید، پاس می داد وبه خوبی دفاع می کرد. دردقایق پایانی بازی،اوپاسی داد که منجربه برد تیم شد...

بازیکنان اورا روی دستهایش بالابردند وتماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخرکاروقتی تماشاچیان ورزشگاه راترک کردند، مربی دیدکه پسرجوان، تنها درگوشه ای نشسته است.

مربی گفت:«پسرم! من نمی توانم باور کنم. توفوق العاده بودی. بگوببینم چطورتوانستی به این خوبی بازی کنی؟»

پسردرحالی که اشک چشمانش راپرکرده بود،پاسخ داد:«می دانید که پدرم فوت کرده است. آیا می دانستید او نابینا بود؟»

سپس لبخند کم رنگی برلبانش نشست وگفت: «پدرم به عنوان تماشاچی درتمام مسابقه ها شرکت می کرد. اما امروز اولین روزی بود که او می توانست به راستی مسابقه راببیند ومن می خواستم به اونشان دهم که می توانم خوب بازی کنم.»

منبع: هفده داستان کوتاه کوتاه، گزیده و ترجمه سارا طهرانیان، چاپ یازدهم اسفند 1382 خورشیدی





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان کوتاه زیبا، داستان کوتاه آموزنده، داستان کوتاه اخلاقی، داستان کوتاه کوتاه، داستان کوتاه عرفانی، داستان کوتاه عاشقانه،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 مرداد 1396 06:51 ق.ظ
Good way of describing, and nice article to take information concerning my presentation subject matter, which i am
going to present in academy.
جمعه 25 فروردین 1396 03:20 ب.ظ
No matter if some one searches for his vital thing, so he/she needs to be available that in detail,
so that thing is maintained over here.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :