تبلیغات
داستان کوتاه - یک ساعت ویژه
 
داستان کوتاه
در این وبلاگ انواع داستان های کوتاه منتشر می شود
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : نینی تیتیش
مطالب اخیر
نویسندگان
سه شنبه 21 مرداد 1393 :: نویسنده : نینی تیتیش

مردی، دیروقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که منتظر او بود.

- بابا! یک سؤال از شما بپرسم؟

- بله حتما. چه سؤالی؟

- بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد: «این به تو ازتباطی ندارد. چرا چنین سؤالی می کنی؟»

- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟

- اگر باید بدانی خوب می گوییم، 20 دلار.

پسر کوچک درحالی که سرش پایین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت: «می شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید؟»

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: «اگر دلیلت برای پرسیدن این سؤال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا این قدر خودخواه هستی. من هر روز، سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.»

پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: «چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟» بعد از حدود یک ساعت، مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده و او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. بخصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خواب هستی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.

- فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این 10 دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: «متشکرم بابا!» بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده درآورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت: «با اینکه خودت پول داشتی، چرا بازهم پول خواستی؟»

پسر کوچولو پاسخ داد: «برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم...»





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان کوتاه آموزنده، داستان کوتاه عاشقانه، داستان کوتاه عزفانی، داستان کوتاه اخلاقی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 شهریور 1396 04:05 ق.ظ
You could definitely see your skills in the article you write.
The world hopes for even more passionate writers such as you who aren't
afraid to mention how they believe. At all times follow your heart.
شنبه 25 شهریور 1396 10:25 ب.ظ
I'm impressed, I must say. Rarely do I come across
a blog that's both educative and interesting, and let me tell
you, you've hit the nail on the head. The problem is something that not
enough people are speaking intelligently about.
I'm very happy that I found this in my hunt for something relating to this.
سه شنبه 31 مرداد 1396 09:15 ق.ظ
It's hard to come by experienced people about this topic, however, you sound like you know what you're talking about!

Thanks
سه شنبه 21 مرداد 1393 04:49 ب.ظ
با سلام و درود...دوست عزیز یک پیشنهاد ویژه برای بالا بردن پیج رنک وبلاگت دارم و این کار بدون هزینه میباشد...رنک دایرکتوری ما یعنی "خرید شارژ همراه اول" با آدرس www.buycharge.net/link میباشد و دارای پیج رنک 3 در گوگل بوده و و بهترین مکان برای قرار دادن لینک سایت شما هستش برای ثبت کردن لینک وبلاگ خودت اول سایت ما را با عنوان "خرید شارژ" توی وبلاگت با آدرس www.buycharge.net لینک کن و بعد به آدرس دایرکتوری ما که در بالا بهت گفتم برو و لینک وبلاگت رو ثبت کن...امیدوارم به زودی پیج رنک تو هم رتبه خوبی بدست بیاره...موفق باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :