تبلیغات
داستان کوتاه - پیراموس و دیزب
 
داستان کوتاه
در این وبلاگ انواع داستان های کوتاه منتشر می شود
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : نینی تیتیش
مطالب اخیر
نویسندگان
سه شنبه 10 خرداد 1390 :: نویسنده : نینی تیتیش

این داستان زیبا از افسانه های مردم یونان هستش و واقعا زیباست. حتما بخونید و نظر بدید.




سالها پیش در شهر بابل دختر وپسر جوانی به نام های دیزب وپیراموس زندگی می کردند.خانه آنها دیوار به دیوار بود. آنها یکدیگر را از همان کودکی می شناختند. و چون بزرگتر شدند دوستی شان به عشق تبدیل شد. پیراموس جوان برومن و بلند قد و زیبایی بود و دیزب نیز به زیبایی در تمام سرزمین های شرق معروف بود. پدر و مادر دختر ثروتمند بودند، اما خانواده ی پسر فقیر و بی چیز بودند و به این ترتیب آن ها شانسی برای ازدواج نداشتند. آنها فقط در مهمانی ها فرصت می کردند باهم حرف بزنند و عشق خود را به یکدیگر ابراز کنند. روزها گذشت و علاقه آنها به هم بیشتر شد و در نهایت احساس کردند که وضع طبق خواسته آنها پیش نمی رود و زندگی برایشان هم غیر ممکن است. به خصوص که والدین آنها اجازه ی ملاقات به آن دو را نمی دادند. روزی برای این که باهم تماس پیدا کنند راه غیر منتظره ای یافتند.در گوشه از دیوار حیاط که به خوبی دیده نمی شد شکافی بلند وباریک ایجاد شده بود. آنها از این شکاف نمی توانستند یکدیگر را ببینند ولی می توانستند به آرامی با هم صحبت کنند و این برایشان خوشحال کننده بود. آنها از این که دیوار بینشان جدایی انداخته بود با حسرت آه می کشیدند. پیراموس آه می کشید و می گفت:(کاش این شکاف آنقدر باز می شد که می توانستیم برای یکبار دیگر همدیگر را خوب ببینیم.) روز ها از پی هم می گذشت.آن ها دیگر طاقت دوری از هم را نداشتند.تا اینکه فکر کردند باهم به شهری دیگر فرار کرده و آنجا باهم ازدواج کنند. پیراموس گفت:(باید شب که همه در خواب هستند فرار کنیم.) دیزب آهسته گفت:(من خیلی می ترسم. ولی بخاطر اینکه تو با من هستی شجاع می شوم. بعد از آن دیواری نخواهد بود که بین ما جدایی بیندازد.) پیراموس گفت:(بهتر است یکدیگر را در قبرستان قدیمی ملاقات کنیم.) وبعد ادامه داد:(فردا شب ماه کامل است و تو راحت می توانی راه را پیدا کنی. اگر تو زودتر رسیدی کنار چشمه ای که نزدیک درخت شاه توت است پنهان شو و منتظر من باش.)  با فرا رسیدن شب دیزب با توری بلند، سر و صورت خود را پوشاند و آرام از خانه بیرون رفت. ولی پیراموس دچار مشکل شد و به سختی توانست خانه را ترک کند. دیزب زودتر رسید و کنار درخت شاه توت منتظر پیراموس ماند. ناگهان شیری که تازه گوزنی را شکار کرده و خورده بود به طرف چشمه آمد. دیزب با دیدن خونی که از آرواره های شیر می چکید، جیغ کشید و به طرف تپه فرار کرد و در داخل غار پنهان شد. هنگام فرار تورش در میان شاخ و برکگ درخت گیر کرد و بر زمین افتاد. شیر تور را با پنجه هایش گرفت و پاره کرد.تور به خون آغشته شد.بعد تور را بر زمین انداخت و آب نوشید و رفت. در همین موقع پیراموس به محل رسید. ولی نشانی از دیزب ندید. ناگهان چشمش به تور پاره شده ی دیزب افتاد و در کنار تور رد پای شیر را دید. پیراموس با غم و اندوه فریاد کشید:(عشق من مرده است. شیر او را کشته و جسد بی جانش را برای توله هایش برده است. در مرگ او من مقصرم. این پیشنهاد من بود که در چنین شبی تنها و بی پناه به این محل خطرناک بیاید. ای کاش تمام شیران این سرزمین می آمدند و مرا تکه تکه می کردند. دیزب عزیز! من بدون تو لحظه ای هم نمی توانم زندگی کنم. این شب پر بلا مرگ را برای ما فراهم آورده است.) پس از گفتن این حرف شمشیر را از غلاف بیرون کشید و در قلب خود فرو کرد. بعد تلو تلو خوران بر زمین افتاد و خونش بر روی شاخه های پر بار و سفید توت که تا زمین خم شده بودند پاشیده شد. از آن طرف هم دیزب چون صدایی از شیر نشنید از غار بیرون آمد و به طرف چشمه رفت. در راه وقتی دید قسمتی از شاه توت های درخت زرشکی شده اند، تعجب کرد. ناگهان چشمش به بدن بی جان پیراموس افتاد که در یک دستش شمشیر و در یک دستش تور پاره و خونین او دیده می شد. دیزب فریادی دلخراش کشید و گفت:(عشق من!پیراموس من!خواهش می کنم بلند شو. با من حرف بزن. بگو چه اتفاقی افتاده است؟ آه خدای من او خودش را کشته است. او بخاطر عشقی که به من داشت خود را کشته است. چرا من تور را روی زمین انداختم. او حتما تور را دیده و فکر کرده که شیر مرا کشته است.پیراموس! عشق من نیز به اندازه ی عشق توست. همان طور که تو خودت را بخاطر من کشتی من هم خودم را می کشم. چون بدون تو قادر به زندگی نیستم.) بعد به درخت شاه توت نگاهی کرد و گفت: (نگاه کن پیراموس این درخت نیز برای تو لباس عزا پوشیده است. اینجا حتما آرامگاه ما خواهد بود. ای آرامگاه ابدی ما خوشحال باش چرا که ما در کنار هم خواهیم خفت.) آن وقت شمشیر پیراموس را برداشت و قبضه آن را روی زمین درست در کنار پیراموس قرار داد و خود را بر روی تیغه آن انداخت. شمشیر در بدن دیزب فرو رفت. خون او نیز شاه توت های سفید باقی مانده را رنگین کرد. وقتی بدن این دو عاشق زیر درخت افتاده بود، زمین در میان ریشه های خود قبری به آنها هدیه داد. سرنوشت غم انگیز آنها از دید ونوس پنهان نماند و بر روی آرامگاه این دو عاشق اشک ریخت و قصه این دو دلداده را به ژوپیتر گفت. ژوپیتر دستور داد تمام میوه های شاه توت از سفید به زرشکی تغییر رنگ دهند تا یادی از این دو عاشق و وفاداری آنها به هم باشد. بعد از آن بود که رنگ شاه توت ها زرشکی شد.

برگرفته از وبلاگ www.maloosack.blogfa.com





نوع مطلب : افسانه های ملل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 5 تیر 1396 09:01 ق.ظ
Hi, Neat post. There is an issue with your
web site in internet explorer, might test this? IE still is the marketplace chief and a
good element of other people will omit your fantastic writing because of this problem.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 03:37 ق.ظ
Asking questions are really fastidious thing if you are not understanding anything
fully, but this post presents fastidious understanding yet.
جمعه 8 دی 1391 12:04 ب.ظ
salam.man chon khodam daneshjoye adabiate english hastam az in dastan besyar lezat mibaram tamame dastanhaye roman in chenin ziba hastand kheili ziba hast.
az tarjome dataneton mamnonam
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :